تبليغاتX
سایه اکاسی
این ارتفاع برای سقوط مرگ من ناکافیست- باید از چشم تو بیفتم...

جایگزین کردن یک دغدغه با دغدغه ای دیگر
یک نگرانی با نگرانی ای دیگر
یک درد با دردی دیگر
و همچنان اشک ریختن..

این است ماهیت رمزآلود زندگی من

****

 در پرسه های شبانه ام
بر روی خرابه های خودم
به تکه عکس سوخته ای برخوردم
که مرا به یاد آشنایی می انداخت

*****

چه در زمان صلح
چه در زمان جنگ
..دلاورانه برايت ميميرم

*****

جمع٬  بیشتر تنهایی ام رابه رخم میکشاند.

*****

او را بخاطر اينکه زیباست دوست ندارم
بلکه بخاطر اين زیباست که من دوستش داشتم.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/03/12ساعت 14  توسط میم | 

 

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت :عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد... خدا گفت:آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزارسال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به كارش نمي آيد. و آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود،   مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم. آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.مي تواند...
او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد اما...
اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/03/11ساعت 10  توسط میم | 

هر روز از محاسن سه نفر تعریف کن

 در گفتن( متشکرم) کوتاهی نکن

از عبارت (لطفاً) بسیار استفاده کن

 روز تولد دیگران را به خاطر بسپار

 دست دیگران را به گرمی و محکم بفشار

 به چشم مردم نگاه کن

حداقل یکبار در سال پیش ازطلوع خورشید برخیز و پدیدار شدن روز را تماشا کن

 نواختن یک ساز را یاد بگیر

 حداقل طرز تهیه یک غذا را یاد بگیر و در پختن آن بهترین باش

 هر بهار گل بکار

کتابهای ارزشمند را خریداری کن حتی اگر فرصت خواندن آنها را نداشته باشی

در سلام کردن اولین باش

 بیش از درآمدت خرج نکن

اتومبیل ارزان قیمت سوار شو اما بهترین خانه ممکن را بخر

 نسبت به خود و دیگران بخشاینده باش

 همیشه سه لطیفه مودبانه در ذهن داشته باش

 کفشهای تمیز و واکس زده به پا کن

 دندانهایت را با نخ دندان تمیز کن

 زمانی که احساس کردی مستحق ترفیع هستی آن را درخواست کن

از کودکانی که در جلوی منازل خود چیزی می فروشند خرید کن

 چنانچه ناچار به دعوا شدی اول بزن و محکم بزن

 هر چیزی را که به امانت می گیری به صاحب آن بازگردان

 در هر کلاسی که می توانی تدریس کن

 در هر کلاسی که می توانی دانش آموزی کن

 همانگونه که دوست داری با تو رفتار شود با دیگران رفتار کن

بیاموز موسیقی های بزرگان را تشخیص دهی

 هر سال در روز تولدت یک درخت بکار

 دو بار در سال خون بده

 دوستان جدید پیدا کن و در عین حال دوستان قدیمی را گرامی بدار

راز نگهدار باش

 

برگرفته شده از کتاب : پیشنهادهای یک کتاب جیبی

نویسنده : جکسون براون

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/03/11ساعت 10  توسط میم | 

 

 

اگر اسمان بالای سرت ابریست و تو در زیر باران هستی ٬

اگر به دنبال رنگین کمان می گردی اما رنگ ها درد رابرایت به ارمغان می اورند٬

اگردنیایت تغیری نمی کندوهیچ پایانی درنظرت وجودندارد٬

اگردر جست وجوی افتابی اما تنها شب را می بینی٬

اگر تمام اطرافیانت لبخند می زنند ولی تنها کاری که تو می توانی بکنی اخم کردن است٬

اگر از همه اینها وقتی زندگی تو را به پایین می کشد خسته شده ای٬

در ان هنگام از پشت قطرات اشکت به عجایب این زمین نگاه کن

٬به زیبایی یک گل که همچون مخملیست در دستت٬

هوای اطرافت و بوی خرمن علفهای تازه را استشمام کن٬

بچه های شاد در پارک٬بیگناهی بازی انها را ببین.

تصور کن همراه پروانه ای در هوا معلقی٬هنگامی که میان درختان به این سو و ان سو می پرد٬

زمزمه های دریا یا گرمای نسیم تابستانی را به یاد ار.

به طعم تکه شیرینی فکر کن هنگامی که روی زبانت اب می شود٬

یا نغمه پرندگان صبحگاهی هنگامی که با اوازشان به هر صبح سلام می کنند٬

به یاد ار سخنان زیبایی که در اغوش مادرت گفتی٬ نرمی نوازشش را احساس کن هنگامی که به ارامی بر صورتت بوسه می زند

٬خوبی های درونت را جستجو کن ٬ابرها را از اسمان زتدگیت دور کن.

به زیر پایت نگاه نکن٬سرت را بالا بگیر.

فکر نکن زندگی چه چیزهایی به تو بدهکار است ٬به چیزهایی بیندیش که تو باید به او بدهی.

فردا را فراموش کن ٬انگاه می توانی زندگی را شروع کنی.

بنابر این روزگاری را که در ان زندگی میکنی با هدایایی که می توانی ببخشی متبرک ساز.

به جریان زندگی بی اعتنایی مکن بلکه به ارامی با ان همراه شو.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/03/04ساعت 13  توسط میم |