تبليغاتX
سایه اکاسی
این ارتفاع برای سقوط مرگ من ناکافیست- باید از چشم تو بیفتم...

 

 

دیروز شیطان را دیدم .در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند ؛هیاهو می کردند و بیشتر می خواستند.

در بساطش همه چیز بود؛ غرور،حرص ،دروغ و خیانت،جاه طلبی و قدرت. هرکس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی ها پاره ای از روحشان را. بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی ها هم آزادگی شان را.

شیطان می خندید و دهانش بوی بد جهنم می داد. حالم را بهم می زد، دلم می خواست همهء نفرتم را به صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند، موزیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم ،فقط گوشه ای بساطم را پهن کردم و آرام نجوا می کنم، نه قیل وقال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد، می بینی آدمها خودشان دور من جمع شده اند.

جوابش را ندادم.آن وقت سرش را نزدیک تر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق می کنی. تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد. اینها ساده اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می خورند.

از شیطان بدم می آمد، حرفهایش اما شیرین بود.گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت وگفت. ساعت ها کنار بساطش نشستم. تا اینکه چشمم به قطي ای عبادت افتاد که لا به لای چیز های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و در جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یکبار هم شده کسی چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یکبار هم  او فریب بخورد.

به خانه آمدم و سر قطي کوچک عبادت را باز کردم. داخل آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه ی عبادت از دستم افتاد و غرور در اتاق ریخت. فریب خورده بودم.

دستم را روی قلبم گذاشتم، نبود.فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشتم. تمام راه را دویدم، تمام راه لعنتش کردم،تمام راه خدا خدا کردم. می خواستم یخن نامردش را بگیرم، عبادت دروغی اش را در سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم.

به میدان رسیدم .شیطان اما نبود.

آن وقت نشستم و های های گریه کردم ، از ته دل.

اشک هایم که تمام شد، بلند شدم، بلند شدم تا بی دلی ام را با خودم ببرم. که صدایی شنیدم... صدای قلبم را.

پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/02ساعت 13  توسط میم |